تبليغاتX
مترسک لحظه های انتظار
هرگز حدیث حاضر غائب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است

امروز به اصرار دوستان و کنجکاوی خودم( درون) فیلم درباره الی را دیدم . بغض لعنتی راه را بر نفس بسته .

چقدر راحت با انسانیت انسانها بازی می شود ، چقدر راحت شرافت یک زن زیر نگاه های سرد یک مرد لگد مال می شود

چقدر راحت با یک دروغ با یک کلمه " نه " عشق را هیچ می کنند و عزت را پوچ .

شاید اگر بخواهی ساده به قضیه نگاه کنی واقعا فیلم هیچ چیز نداشته باشد ،نه شروع خوب نه پایان خوب اما وقتی درصد خلوص دقت را بالا می بری می فهمی حرمت انسان را ،ارزش  شرف را ، تلخی دروغ را و معنای رفاقت را .

شاید به قول اطرافیان آخرش خیلی مسخره بود ، شاید ، اما داشتم به این فکر می کردم که چی باید می گفت و نگفت ؟ (ویا چی می تونست بگه و نگفت ؟)

فیلم تکمیل بود درصورتی که ناقص به نظر می آمد .

از طرفی به نظر من پایانش خیلی مهم نیست جریانش و مطلبی که می  خواهد در طی فیلم بگوید و چگونگی این گویش مهم است.

به نظرم زیباترین و پر بارترین دیالوگ از نظر معنا همان دیالوگ "نه " خانم فراهانی پشت میز ناهارخوری ، رو به پسر عاشق بود ، که تمام پیام فیلم و داستان در همان" نه "خلاصه می شد ، یک دروغ که به بهای شکسته شدن حرمت دختری پاک بر روی زبان سپیده آمد .


پ . ن :  به نقش دریا می اندیشم .
چه خشن به تصویر کشیده بودش .
مظلوم واقع شده بود حتی صدایش ،که شهره از زیباییش بیزار بود .
دریا مرکز تجمع تضادها . زیباست ، واقعا زیباست .

پ.ن .۲ : بوی گندم مال من     هر چی که دارم مال تو .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:39  حاكي: راهی | 

یک روزی روزگاری یک دوست به من گفت :

آدمای دور و بر تو دو دسته اند : آدم خوبا و آدم بدا .

آدم خوبا که خوبند .

 اما آدم بدا به دو دسته تقسیم می شن : 1. گرگ صفتها  2. روباه صفت ها .

از روباه صفت ها دوری کن و از اونا بترس .

رو جملش فکر کردم و مثل همیشه یه چرای گنده آول حرفاش و یک علامت سوال گنده تر آخر حرفاش گذاشتم .

به نتیجه ای رسیدم کوتاه و مختصر :

گرگ ها فقط جسم تو را می درند و گوسفندانت را می برند(مادی) اما روبا هها روحت و قلبت را می درند و به تمام زندگیت چنگ می کشند .


پ.ن .۱ : همچنان راهیم .

پ.ن.۲ :این آسمان ابری ، این هوا ، این فصل و در و دیوار خاک گرفته ی این دل وجودم رو به یاد این آهنگ می اندازه :

چی شدش اون همه احساس اینو هرگز نمیدونم         دیگه بسمه شکستن نمی خوام عاشق بمونم

یادش به خیر .

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:51  حاكي: راهی | 

بیداری هم اتاقی؟
دیروز با صدای غرش از خواب برخواستی
و دیدی خواستن را
که به توانستنی ختم شد .
به توانستنی ناقص
و عاجز .

بیداری هم اتاقی ؟
سقف اتاق قدیمان چکه می کندا
تاقمان نمناک است
و این ها اشک های خداوند است
که سقف کاه گلی و ترک خورده ی اتاقمان را می شکافد
و چون گلوله ای سرد
تن ما را لمس می کند .
این ها اشک های خداوند است
 خداوندی که به حال ما می گرید .

بیداری هم اتاقی ؟ا
تاقمان کوچک و تنگ است
اتاقی که روزی به اندازه تمام پلیدی ها و پستی ها وسعت داشت

بیداری هم اتاقی؟
شیشه باران خورده اتاقمان سخت چرکین است
چون زخم دلم
پشت شیشه مبهم
چون ساحلی دوردست در
اقیانوس آرام خود خواهی

بیداری هم اتاقی؟
فرش قدیمی و دستبافت اتاقمان
زیر کفش های صاحب خانه لگد مال می شود
و مادرم و مادرت را می بینم که سخت می گریند
و من ، فقط پدرم را بوسیدم
در آن دم که صاحب خانه بر روی فرشمان                                  
صورت پدرم را چون گل سرخ درون باغچه آراست .

بیداری هم اتاقی ؟
من خمارم
در این اتاق بیداری گناه است
و هشیار پاداشش روی دار است  
و غیرت پاسدارش آب و باد است
و ترس چون خورشید ، همیشه در دلم فروزان است

بیداری هم اتاقی ؟
فانوس تنهای روی طاقچه بی نفت مانده
و اتاق را سیاهی فراگرفته
و من در این تاریکی چشم انتظارم
تا مگر هم اتاقی
نفتی از چاه برون کشد
و بر سر طاقچه آورد
و آتشی در درون فانوس اندازد  
تا مگر روشن شود این نمناک دشت غمناک


پ.ن .1:  مثل ماهی تو خلاف جریان آب ، سخته وقتی دریا خودش صیاده ( ش.ن)
پ.ن .2 : تا ستاره شاد باشد چقدر راه است ، هم اتاقی ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:16  حاكي: راهی | 

آسمان چون بومی آبی

بر پایه رنگین کمان تکیه کرده ست

نقاش مشتی سرمه بر پیکر بوم پاشیده

تا من را بی اختیار در سرمه ها غوطه ور سازد

و چشمانم را بیاراید

نقاش نارنجی را دوست دارد

که وقتی خاص

در مکانی خاص آن را بر بوم می پاشد

کولیان دیار دور

آتشی برافروخته اند

نقاش آنها را می بیند

و می داند که تیرگی دود

و پیچ و تابهایش  

نقاشی آسمان را در چشمان من

هچو من جاودانه می سازد

نقاش تیرگی را می سازد

و پیچ و تاب را می آرد

و روی بوم می پاشد

و اینک من

 فقط می نگرم

باد سردی می وزد

و مچاله کاغذهای سیاه افکارم را

بر روی سنگفرش سرد خیابان می اندازد

و من را می بیند

 که بی تفاوت ایستاده ام

و چشمانم را با سرمه ی خوش رنگ بوم نقاش می آرایم

و کاغذ مچاله ها را وداع می گویم .

من آنها را به باد می سپارم

 و می نگرم

فقط به آسمان می نگرم .


پ.ن.1: "پاییز یعنی چه "را آرام آرام درک می کنم و می فهمم که چرا می گوید شاعر :"پادشاه فصل ها پاییز"

پ.ن .2: یه ترک عمیق رو وجودش حک شده بود .
دنبال یه درمون درست  و حسابی براش بودم .
گشتم چیزی نبود .
خواستم براش مُسَکن پیدا کنم ،
گشتم ،
میون قفسه های دلها گشتم
ولی چیزی دستمو نگرفت
فراموشش کرده بودم.
خوب شد زود فهمیدم
فهمیدم که همین فراموشی بزرگترین مُسَکن بود
که من بی هیچ هزینه ای اون رو داشتم.
اما فقط یک مسکن بود همین .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:49  حاكي: راهی | 

نیم ساعت بعد از اتمام جمع دوستانه مون به عکسها نگاه می کردم .

و فکر می کردم .

به زندگی فکر می کردم ، به لحظه هایی که گذشته بود ، به حرف هایی که رد و بدل شده بود .

و بعد دوباره به عکس ها نگاه می کردم ، به نگاه ها ، نگاه می کردم ، به لبخندها ، به شادی ها .

به موزها نگاه می کردم که مثل لحظه های زندگی حالا دیگر نیستند ، به زندگی نگاه می کردم  و لذت می بردم و بعد ، فقط   این حسرت بود که قلبم را نوازش می کرد .


پ.ن : خلاصه احساسات امشب : لذت (خوشحالی) و حسرت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:35  حاكي: راهی | 

اینجانب آقای .... از مرد بودنم بیزارم

از ریشهایی که باعث نابود شدن شرف و عزتم می شود بیزارم .

از هیکل درشت و قوی ای که که جلوی یک آدم ضعیف خودمایی می کند بیزارم .

از دستای پر مو ، بزرگ و ماهیچه ای که تن لطیف یه شاخه گل سرخ را کبود می کند بیزارم .

از صدای کلفتی که مثل باد تنه ی نهال های کوچک باغچه را می لرزاند بیزارم .

از یه تکه گوشت و استخون اضافه که (می گویند) مردانگیم را اثبات می کند و بعد یک شبه رفاقت ، صداقت و شرافت را زیر پای می گذارد و مردانگی و مرام و معرفت را نقض می کند  بیزارم .

رفقا من از مرد بودنم بیزارم .


پ.ن : هیچ وقت دوست نداشتم که یک زن در ایران باشم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:33  حاكي: راهی | 

و پایان

که بی نهایت پر درد بود

و سرد

در نهایت

به پایان رسید.

پـــــــــایـــــــــــان .


پ.ن .1: نقطه سر خط .

پ.ن .2: هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز تو این وبلاگ به همچین پستی برسم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:53  حاكي: راهی | 

مي گويند ما را از گـــــِل آفريده است

خداي من ، خداي تو ، خداوند او .

مي گويند كه من انسانم

از گـــِـــل

با دل

مي گويند ما همه از يك پدر و مادريم

همه را خود مي گويند .

و من هنوز در مه غليظ صبحگاهي اين بيابان سرگردانم

و با زمزمه اي غمناك از خود مي پرسم :

پس چرا؟

چرا بايد گــُـل قالي فرش قديمي ِ مان بر سرِ دار باشد

و ترانه ي زيباي برادرمان در دل غار           

چرا بايد سروهاي آزاد باغمان منهدم شوند

و ندايي دگر از جنگل نمناكمان نخيزد

چرا بايد باد را بادباني كنند و باغ را باغباني

و دريا را

كه زيباست با طوفان ،

آرام.

من هنوز سرگردانم

و هنوز هم مي پرسم

از گلبرگ هاي گـُـلي سرخ كه با سوز گلوله اي پر پر گشته مي پرسم

از گــــِــلي كه زير پاي گـــِـــلي ديگر لگدمال گشته مي پرسم

از گــــُـــلي سرخ مي پرسم كه در شهد  شيرينش غوطه ور گشته ،

از سَــري تنها مي پرسم

از دلي پرشور

از خودم مي پرسم

از خدا مي پرسم

و از اين بيابان پر مه .

اما صدايي نمي شنوم .

همه چيز ساكت است

و همه جا تاريك

و جنگل همچنان غمناك و روينده

و من همچون ابر آسمان آبيِ رويا ،آرام و پوينده

ولي ساكت

تا هميشه

منم ساكت.


پ.ن.: يادم رفته بود ، يادم رفته بود ،

خواستم  دوباره از سرعادت بنويسم " فريادي و ديگر هيچ " ، يادم آمد كه عمريست در آبم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:17  حاكي: راهی | 

دريا از آفتاب جوشيده

و آسمان با جنگل پوشيده

چنانكه تو گويي آسمان سياه است

چون شهرم

اما مي بينم

مي بينم نور را كه با تكاپوي خويش

از لابلاي برگ ها مي خزد

مي بينم كه برگ ها را كنار مي زد

و به چشمانم مي رسد

و بعد قلبم را مي شكافد

و سرشارش مي كند

چنانكه نوراز قلب، چون فواره اي در حوض وجودم مي ريزد

و سرشارم مي كند .

مي بينم آسمان را

آبي را مي بينم

دريا هنوز در جوش است

هنوز از نور در خروش است

                               و خسته.

آسمان بي نور زيبا نيست

اما نور از قلب بايد خاسته باشد

اما نور در دل بايد نشسته باشد

تا بعد ، تلالوش آسمان را زيبا كند

و اين زيبايي ، زيبا ست

و هرگز اين نور دريا را نمي خروشاند

ودريا ، زيبا وآرام است تا ابد

براي هميشه.


پ.ن .1: دو بار "چنانكه " به كار رفته كه هر دو بار به معناي "به طوريكه " مي باشد .

 پ.ن .2 :
اين يه جنگ بين من و عقايد مردمم ،

رنگ قلم رو ورقه فوايد درد و غم

همه اشعار ميره به حساب سرگذشت

يه بيت مي نويسم يه كتابه ترجمش

بنويسم از زخم زبوناي خونواده

يا از ناخالصي هايي كه موجود تو نژادت

تو من و ديدي تو خيابون سرم پايينه

سلاح من قلمه همه خطرم با اينه...(بهرام)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:26  حاكي: راهی | 

تو پست قبل يه آقايي به اسم "يه دوست "برام كامنت گذاشت ، كامنت اين دوست و حرفاي(نيش و كنايه هاي) چند دوست ديگرنطفه ي  اين فكر رو در ذهنم به وجود آورد تا پستي بدهم و در اون پست همه حرفهاي لازم و اساسي راجع به خودم و وبلاگم رو به شما بگم ، اول خواستم بي خيال شم پيش خودم گفتم يه حرفايي زدن ، مهم نيست ، خواستم اين نطفه رو سقط كنم اما بعد گفتم بذار اين پستو بدم و يه جورايي با تمام خوانندگان ثابت و يا غير ثابت اتمام حجت كنم و مرام نامه خودم و اين وبلاگ را براي شما شرح بدم .

اين دوست خوب ما درباره پست قبل به من گفته بود :" به تو چه که چرا شاملو اینطوری شعر نوشته . مگه شاملو کی بود. یکی مثل تو."

برادر شاملو كي نيست ، شاملو برام يه نماد ، نماد يه شاعر كامل . شاملو در اون پست واسه من يه وسيله بود تا به تو ِ خواننده يه چيزي بگم يه چيزي كه نمي خواستم اينطوري كه الان ميگم  ،بگمش. شاملو در اون پست واسه من يه وسيله بود تا بت بگم ديگه حتي اون نسيمي هم كه تواون جامعه واون زمان شاملو بود الان نيست .
در واقع يه جورايي شاملو تويي خواننده ، دارم از تو سوال مي كنم . دارم از مكان اون نسيم اميد از تو سوال مي كنم .

نمي خواستم اين چيزا رو بگم مجبورم كردي رفيق .

واما راجع به اين حرف :" به قول خودت که یه بار به یه دوست می گفتی جمله هات رو وقتی خسته ای ننویس."

 من يادم نمي ياد چنين حرفي زده باشم اما حالا فرض مي كنم تو اين حرف رو به عنوان يه نصيحت بم گفتي ومن رو مجبوركردي تا بازم حرفايي رو كه نبايد بزنم ، بزنم .

بين من برا كس خاص و يا گروهي خاص نمي نويسم من برا خودم مي نويسم برا همون لحظات انتظار واسه همون لحظات خستگي . شعار هم نمي دم ، اگه يه نظر به وبلاگم بندازي ، توش يه چرخي بزني  و اونا با وبلاگ دوستام و هم سن و سالام مقايسه كني اينا(تفاوت ها) رو مي فهمي، نوع پستام ، تعداد بازديد كننده هام ،نوع بازديد كننده هام .(اينا  الكي نيستا ، اختلافا رو مي گم ، الكي نيست دليل داره ، مشكلاتمون با هم فرق داره واين علت تفاوته .)

ببين من واسه بَه بَه و چَه چََه تو و دوستات نمي نويسم و نخواهم نوشت من مي خوام وجود خودم رو با اين نوشتن اغنا و ارضا كنم ، مي خوام همون لحظات انتظار رو ثبت كنم ، مي خوام همون ناهمواري هاي  لحظات سختي رو با نوشتنم هموار كنم .

اين رو خودم مي دونم موضوعاتي كه من راجع به اونا مي نويسم برا اكثر هم سن وسالام جالب نيست و اين رو هم مي دونم كه چه جوري بنويسم تا بازديدام و يا نظرام دو رقمي بشه اما من خودمم و عقايد خودم رو دارم و هيچ وقت هم حاضر به فروختن اونا( ذهنم و عقايدم) نيستم ، چون هيچ وقت دوست نداشتم كه يك فاحشه ي ذهني باشم .

 ببين رفيق تو از شخصيت خودتم وحشت داري از خودتم بدت مي ياد حاضر نيستي پا نوشته هات اسم خودت باشه ، ببين رفيق اهل نصيحت نيستم، نه دوست دارم كسي رو نصيحت كنم نه دوست دارم كسي نصيحتم كنه اما مي خوام اين سري يه نصيحت دو كلمه اي بت بكنم :

رفيق: خـــــــــودت بــــــــــاش .


پ.ن:در وبلاگ من به عنوان پست مناسب نبود اما حرفي بود كه همه مي بايست مي دانستند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:17  حاكي: راهی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مترسك
نويسندگان مترسك
درباره مترسك

به نظر من زندگي متشكل از لحظهاي انتظار است . در واقع زندگي مثل يك پازل است و تكه هاي اين پازل لحظهاي انتظارند كه هريك به شكلي اند و با هم يك پازل را تشكيل مي دهند .
زندگي مملو از لحظهاي انتظار است :
انتظار براي رفتن، انتظار براي آمدن ، انتظار براي ديدن ، انتظار براي ديده شدن و ...
خوب نگاه كن . تو براي انجام دادن تمام كارهايت در انتظاري ، حتي براي انجام دادن بي ارزش ترين آنها .
شايد متوجه نباشي ، اما وقتي موعد اين لحظات بگذرد مي فهمي كه در انتظار آنها بوده اي . در واقع همه ي لحظات بالقوه اين استعداد را دارند كه مورد انتظار قرار گيرند اما فقط بعضي از آنها بالفعل ، لحظه هايي مي شوند كه تو در انتظار آنهايي . (البته بايد اول قصه رو خوب بخوني و بفهمي كه "به نظر من" اين قضيه صحت داره تو مي توني قبولش نكني).
لحظه هاي انتظار لحظات سختي هستند كه هيچ چيز جز رسيدن به آن چيزي كه در انتظارش هستيم نمي تواند از سختي آن كم كند .اما من فكر مي كنم كه ثبت اين وقايع به هر نحوي (شعر ، داستان ، نقاشي و...) و مرور آن ها در آينده مي تواند بسيار لذت بخش باشد و آدمي را با شهر زندگي و كوچه پس كوچه هايش آشنا كند .
هدف من هم از ايجاد اين بلاگ همين است : ثبت لحظات انتظار زندگي .
من فكر مي كنم وبلاگ مثل يك مترسك است ، در جايي هست و تمام و قايع دور و بر مزرعه خود را زير نظر دارد ، مي بيند ، مي شنود و شايد هم نظري داشته باشد اما ذاتش به او اين اجازه را نمي دهد كه حرفي بزند ويا نظري بدهد و فقط مي ترساند ، بله اين وبلاگ قرار است بترساند دشمنانش را ، قرار است لرزه بر تن تمامي كساني بياندازد كه قرار است مزرعه ما را ويران كنند و محصولات ما را به تاراج ببرند . اين مترسك با تمامي كلاغ هاي سياه دشمن است و مي خواهد آنها را از مزرعه بپراند البته اگر بتواند .


روزانه ها
پایگاه شعر نو
خواجه شیراز
فروغ فرخزاد
سهراب سپهری
صادق هدایت
مهدی اخوان ثالث
سایت رسمی احمدشاملو
آرشیو پیوندهای روزانه
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
آرشیو موضوعی
شعر
کلاغ پر
مترسک گوش کن !
حاكي ها
راهی
یک دوست
دوستان مترسك
تهران ، قهوه اسپرسو و شکلات سیاه
مفيد باشيم
رنگارنگ
همه چيز براي رايانه بازها
تجربه هفته یک من
گفتني ها
دوره 31
THE KILLER
در دل و حرف دل و راز دل
من نوشته هاي دست
شياطين مفيد 2
طعم تلخ حس سرد تنهايي
دنیای ناتانائیل
آخر ای ماه! تو همدرد من مسکینی
TipToe
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM